السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
151
تفسير الميزان ( فارسي )
فعاليت مىكنند ، و او هر چه را بخواهد بدانها تحميل مىكند ، و آنها جز سمع و طاعت چاره اى ندارند ، اما ( چه بايد كرد كه ) بيشتر مردم نمىدانند ، چون گمان مىكنند كه اسباب ظاهرى جهان خود در تاثيرشان مستقلند ، و به همين جهت مىپندارند كه وقتى سببى و يا اسبابى دست به دست هم داد تا كسى را مثلا ذليل كند خدا نمىتواند آن اسباب را از صورتى كه دارند بگرداند ، ولى آنها اشتباه مىكنند . بحث روايتى در معانى الاخبار به سند خود از ابى حمزه ثمالى روايت كرده كه گفت : من با على بن الحسين ( ع ) نماز صبح روز جمعه را خواندم ، بعد از آنكه از نماز و تسبيح فارغ شد برخاست تا به منزل برود ، من هم به دنبالش برخاستم و در خدمتش بودم حضرت ، كنيزش را كه سكينه نام داشت ، صدا زد و به او فرمود : از در خانهام سائلى دست خالى رد نشود ، چيزى به او بخورانيد ، زيرا امروز روز جمعه است . عرض كردم آخر همه سائلها مستحق نيستند ، فرمود : اى ثابت ! آخر مىترسم در ميان آنان يكى مستحق باشد ، و ما به او چيزى نخورانيم و ردش كنيم ، آن وقت بر سر ما اهل بيت بيايد آنچه كه بر سر يعقوب و آل يعقوب آمد ، به همه آنان طعام بدهيد . يعقوب رسمش اين بود كه هر روز يك قوچ مىكشت و آن را صدقه مىداد و خود و عيالش هم از آن مىخوردند ، تا آنكه وقتى سائلى مؤمن و روزه گير و اهل حقيقت كه در نزد خدا منزلتى داشت در شب جمعه اى موقع افطارش از در خانه يعقوب مىگذشت ، مردى غريب و رهگذر بود ، صدا زد كه از زيادى غذايتان چيزى به سائل غريب و رهگذر گرسنه بخورانيد ، مدتى ايستاد و چند نوبت تكرار كرد ، ولى حق او را ندادند و گفتارش را باور نكردند . وقتى از غذاى اهل خانه مايوس شد و شب تاريك گشت « انا للَّه » گفت و گريه كرد و شكايت گرسنگى خود را به درگاه خدا برد و تا صبح شكم خود را در دست مىفشرد و صبح هم روزه داشت و مشغول حمد خدا بود . يعقوب و آل يعقوب آن شب سير و با شكم پر خوابيدند ، و صبح از خواب برخاستند در حالتى كه مقدارى طعام از شب قبل مانده بود . امام سپس فرمود : صبح همان شب خداوند به يعقوب وحى فرستاد كه تو ، اى يعقوب ! بنده مرا خوار داشتى ، و با همين عملت غضب مرا به سوى خود كشاندى ، و خود را مستوجب تاديب و عقوبت من كردى ، مستوجب اين كردى كه بر تو و بر پسرانت بلاء فرستم . اى يعقوب !